• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مریم تاج گردون
مطالب اخیر
  • رنجهای برگزیده
  • چند جمله کوتاه و خواندنی از دکتر شاهرخ شاه پرویزی
  • هیچ کاری از دست تو ساخته نیست...
  • شمعی برای آفتاب
  • دعا
  • واگویه های دلتنگی
  • با تقدیم کمال احترام و ارادت...
  • چند جمله کوتاه و خواندنی از دکتر شاهرخ شاه پرویزی
  • سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩
  • کل یوم عاشورا
  • بدون عنوان
  • بحران مردم مسلمان همسایه
  • در رابطه با موسسه قرآنی نورالحکمه
  • افسوس
  • سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩
  • آه...
  • روز مادر
  • مورچه ها
  • آهای زندیگی...
  • سه نقطه
  • جزغاله
  • محاسبه
  • نشانه
  • برای بابا
  • قضاوت؟
  • ...
  • بی ذکر نامش در یاد او...
  • عاشورای 88
  • برای او؟؟
  • چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • آذر ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
دوستان من
  • به نام او
  • اندیشه
  • بی کرانه
  • یه آدم دیگه
  • برای دخترم دینا
  • فرزاد, در سرزمین شمالی
  • نار و نور
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



من برای تو
رنجهای برگزیده
نویسنده: مریم تاج گردون - جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

پروردگارا

از میان رنج و آسایش

برای من رنج را برگزین

می خواهم در کشاکش رنج بی کران زندگی

بزرگ شوم.

می خواهم -حتی شده ذره ای- شبیه آنهایی باشم

که رنجهایشان برگزیده است....

پروردگارا

می خواهم به جای آسودن در نسیم فرح بخش بی دردی؛

در آتش رنج تو گداخته شوم...

می خواهم بزرگ شوم.

آماده ام کن.... 

نظرات ()



چند جمله کوتاه و خواندنی از دکتر شاهرخ شاه پرویزی
نویسنده: مریم تاج گردون - دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

از کلام معصوم است که گاهی با حکمت دلهای مردمان را جلا دهید و زنده کنید... روی این جمله ها بد نیست کمی فکر کنیم... شاید دلهایمان زنده شد...

انسان جاهل،

عینک شیطان است.

 

قلب،

چراغ خانة بینش

و عقل،

پنجره ی آن است.

 

آموخته ام که سخت ترین ریاضت

خوش خُلقی است.

 

هیچ امری

به اندازه ی دانایی

بر آدمی مشتبه نمی شود.

 

زهد

نه دست کشیدن تو از خواست ههایت،

که آشتی دادن خواسته هایت با پاکی است.

 

رهایی

نه در نداشتنها،

که در عدم دلبستگی به داشته هاست.

 

دریغ داشتن دنیا از خود،

ناسپاسی

و دریغ داشتن خود از دنیا،

وارستگی است.

 

می دانی کسالت چیست؟

دروغی است

که باطن تو پیوسته از ظاهرت می شنود.

 

چه بد اندیش اند آنان که

با تکیه بر ستّاری خداوند،

بر ارتکاب گناهان پای می فشرند.

 

بزرگ ترین ادب،

شکیبایی است در برابر بی ادبان.

کتاب از هر سخن - جلد اول

نظرات ()



هیچ کاری از دست تو ساخته نیست...
نویسنده: مریم تاج گردون - سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱

چه سخت می شود گاهی که

هر گاه بخواهی برای والاترین روحی که تا به حال دیده ای

کاری انجام دهی

هیچ کاری از دستت ساخته نباشد

تو آرزو کنی کاش دستت به جایی بند بود؛ کاش قدرت داشتی کمکی بکنی؛ کاش می توانستی لااقل قدمی برداری

اما افسوس که سهم تو

از این آرزو

هیچ  است...

 

ای دنیای بی وفا؛ از تیرگی و پلیدی ات بیزارم

نظرات ()



شمعی برای آفتاب
نویسنده: مریم تاج گردون - شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

چه سخت می شود گاهی که

هر گاه بخواهی برای والاترین روحی که تا به حال دیده ای

کاری انجام دهی

فقط باید

هیچ کاری انجام ندهی....

 

من چه می گویم...!!! من کیستم که بخواهم شمعی برای آفتاب روشن کنم!!!

نظرات ()



دعا
نویسنده: مریم تاج گردون - دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠

دوست دارم

تو دوست بداری

که من

تنها و همیشه

آنان که تو را دوست دارند

و آنان که تو دوستشان داری را

دوست بدارم.

آمین

نظرات ()



واگویه های دلتنگی
نویسنده: مریم تاج گردون - یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠

 * گاهی که یک درس در زندگی ام تکرار می شود، با خودم می گویم لابد از آن به اندازه ای که باید نیاموخته ام...

* گاهی که دلم پر ز غصه می شود، می دانم آنچه را که باید در آن زمان که شاید ترک کرده ام... می دانم که اشکال از شجاعتم، از ایمانم و از یقینم بوده که کاری را که می دانسته ام درست است انجام نداده ام و می دانم غصه ام را درمانی جز تن دادن به ندای عمیق قلبم نیست...

 ** گاهی که وجودم فریاد می شود؛ که می خواهم به دشمنانِ کسانی که دوست می دارمشان بگویم که با تمامی قلبم آنها را دشمن می دارم، گاهی که دلم می خواهد آنهایی که در حق استاد شاه پرویزی ظلم کرده اند یا متوجه اشتباهشان شوند و یا به سزای اعمالشان برسند، ندایی از درونم انگار صدا می زند: اگر تو و همه ی آن دیگران اول از همه نفس اماره و دشمن قسم خورده را دشمن می داشتید هرگز کارتان به بی عدالتی و قضاوت و ستم نمی رسید... و این دقیقاً همان آموزه ای بود که استاد می خواست به ما بیاموزد و انگار که نیاموختیم...

 استاد گرانقدر؛ با اینکه می دانم ممکن است هرگز نظر به این خطوط نوشته نیندازید اما اینجا برای شما می نویسم:

 بابت تمامی آنچه به واسطه وجود شما آموخته ام اول خداوند را شاکرم و دوم شما را سپاسگزار

و بابت همه آنچه شما فرمودید و ما انجام ندادیم، اول از خداوند طلب بخشش و توفیق جبران دارم و دوم از شما عذرخواهی می کنم...

که بخشش از بزرگان است

نظرات ()



با تقدیم کمال احترام و ارادت...
نویسنده: مریم تاج گردون - دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩

حقیقت را از آنجا بشناس که هر چه پلشتان و دل‌مریضان بیشتر به او تهمت و افترا می‌بندند، سپیدی و پاکیِ دامنش بیشتر آشکار می‌شود... گویی که می‌درخشد...

حقیقت را از آنجا بشناس که چون طوفان حوادث بر پیکر استوارش می‌وزد نارفیقان دوست‌نما همچون برگهای زرد و پلاسیده‌ی یک درخت تنومند از او جدا شده و در هیاهوی باد محو می‌شوند یا اینکه آنقدر حقیر و ناچیز می‌گردند که در زیر پای آن درخت به گل و لای بدل شوند و او همچنان و همیشه ثابت‌قدم ایستاده است...

حقیقت را از آنجا بشناس که در مواجهه با او، ناگهان با تمام سیاهیهای وجود خودت مواجه می‌شوی؛ انگار که حضور حقیقت در اطراف تو به مانند آیینه ای است که درونت را به تو می نمایاند، به مانند خورشیدی است که ناپاکی درونت را اول از همه به خود تو نشان می‌دهد... و سوال اینجاست: آیا تاب و توانش را داری؟

حقیقت را از آنجا بشناس که در ولوله و هیاهوی باطل، صبورانه و آرام قدم بر می‌دارد و عاقبت نیکو از آن نیکوکاران است...

خداوندا تو را سپاس که پس از زندگی دنیا – که به فرموده قرآن کریم بازیچه و سرگرمی بیش نیست – زندگی اخروی قرار دادی؛ ظالمان به سزای کردار زشتشان برسند و صالحان بر کرسی حقانیت، جاودانه تکیه زنند...و به امید آن روز که ما نیز از صالحان باشیم و بمانیم...

پی نوشت: منظورم از حقیقت،استاد گرانقدر جناب آقای دکتر شاهرخ شاه پرویزی است. کما اینکه در زندگی بیست و نه ساله ام تا کنون با حقیقتی درخشنده تر از ایشان روبرو نشده ام... کاشکی ذره ای شاگردی شان را می کردیم...

نظرات ()



چند جمله کوتاه و خواندنی از دکتر شاهرخ شاه پرویزی
نویسنده: مریم تاج گردون - چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩

·         با شکستن دیگران به دنیا می‌رسی

و با شکستن خود به آخرت.

 

·         جهل

از قطعیت و قاطعیت آدمی

در امور مبهم و نامعلوم،

تغذیه می‌کند.

 

·         اگر دیگران

از روی گمراهی به تو جفا می‌کنند،

تو از روی هدایت به آن‌ها نیکی کن.

 

·         بیماری لاعلاج آدمی:

«من بهترم».

 

·         حق و شکیبایی،

همواره قرین و همنشین یکدیگرند.

 

·         گاهی حکمت،

نه آشکار شدن،

که پوشیده ماندن حقایق است.

 

·         در زندگی

تنها یک دغدغه داشته باش:

پاک زیستن.

 

·         روز معلم

به اشتباهاتت هدیه بده.

 

·         بزرگ‌ترین امکانی که خداوند به انسان بخشیده،

روی دادن اوست.

 

·         پولت را

در بانک پس انداز می‌کنی،

عمرت را در کجا؟

 

·         عیب بینی،

پِیکی است که از درون آدمی خبر می‌آورد.

 

·         به ذهن سپردن قرآن خوب

و به قرآن سپردنِ ذهن

خوب‌تر است.

 

·         از سه چیز

هر چه برداری بیش‌تر می شوند:

عشق، شادی و علم.

کتاب از هر سخن - جلد اول

نظرات ()



 
نویسنده: مریم تاج گردون - سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩

در میان آدمیان انگار همیشه‌ی تاریخ حقیقت پوشانده شده است؛ همیشه‌ی تاریخ راستی و درستی متهم شده است؛ همیشه‌ی تاریخ حق و صداقت به بند کشیده شده‌ است...

 

دلِ آدم می‌گیرد از این همه حقارت آدمها! هرکس را که تاب بزرگی او را ندارند به کوچکی می کشانند، وقتی در برابر علم کسی عاجز می‌‌شوند جاهلانه او را از میدان مبارزه حذف می‌کنند، انگار همه با هم در پلیدی متحد می‌شوند تا پاکی را محو کنند...

 

افسوس...

یاری کردن حق چه سخت و همراهی باطل چه آسان است. برای آدمها گذشتن از مال چقدر دشوار و طاقت‌فرسا ست تا آنجا که همه چیزشان را برای حفظ آن می‌بازند. منطق قضاوتشان از مردمک چشمهایشان فراتر نمی‌رود، گوشهایشان آن چیزی را می‌شنود که ذهنهای بیمارشان می‌خواهد...

دلم گرفته از این همه بی عدالتی و ناجوانمردی دنیا... کاش لااقل آنقدر خوب بودم که دل به ظهور خوبترین خوبِ عالم خوش کنم...

 

 افسوس...

نظرات ()



کل یوم عاشورا
نویسنده: مریم تاج گردون - یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩

هر سال محرم که نزدیک می‌شود من از درون به هم می‌ریزم. یادم می‌آید که  ادعاهای قلمبه سلمبه‌ی آدمها در چه میدانهای سخت و دشواری محک خورده می‌شود؛ میدانی مانند میدان کربلا، در روزی مثل روز عاشورا...

و این روز عاشورا انگار هر روز در دنیای ما و در زندگی مان تکرار می‌شود، و همه مان باید انتخاب کنیم...

مسأله فقط این نیست که تصمیم بگیریم حق را یاری کنیم یا نه، مسأله دیگر این است که در کشاکش زندگی بتوانیم حق را از باطل تشخیص دهیم؛ و من همیشه از این، بر خودم می‌ترسم...

لازمه‌ی اینکه حق را بشناسم این است که دلی پاک از پلیدی ها داشته باشم، و امان از دلِ من....

سریال مختارنامه را که می‌بینم گاهی تنم می‌لرزد؛ حس می‌کنم این آدمهایی که ما همه ی عمرمان ازشان بیزاری جسته ایم و در عزای امام حسین علیه السلام بر کارهای ناجوانمردانه شان مرثیه خوانده ایم، خودِ ما هستیم...

خودِ ما هستیم که در در وقت آسایش و راحتی هزار حرف می‌زنیم و در میدان عمل، یکی را اجرا نمی‌کنیم.

از کجا معلوم منی که اینجا نشسته ام از مردم کوفه بهتر باشم؟؟؟از کجا معلوم...

پناه می برم به خدا از شر بدی های خودم و از وسوسه کننده‌ی همیشگی به بدی ها...

 

پی نوشت: از دوستان عزیز بابت اینکه دیر پاسخ می‌دهم و دیر به دیر به وبلاگم سر می‌زنم عذر می‌خواهم. سه ماهی است که خداوند یک دختر ناز به ما عطا کرده به اسم ستایش. خودتان می‌دانید که مادر یک نوزاد کوچک بودن وقت چندانی برای اینترنت نمی گذارد!!!


ادامه مطلب ...
نظرات ()



مطالب قدیمی تر »