چه سخت می شود گاهی که
هر گاه بخواهی برای والاترین روحی که تا به حال دیده ای
کاری انجام دهی
فقط باید
هیچ کاری انجام ندهی....
من چه می گویم...!!! من کیستم که بخواهم شمعی برای آفتاب روشن کنم!!!
چه سخت می شود گاهی که
هر گاه بخواهی برای والاترین روحی که تا به حال دیده ای
کاری انجام دهی
فقط باید
هیچ کاری انجام ندهی....
من چه می گویم...!!! من کیستم که بخواهم شمعی برای آفتاب روشن کنم!!!
دوست دارم
تو دوست بداری
که من
تنها و همیشه
آنان که تو را دوست دارند
و آنان که تو دوستشان داری را
دوست بدارم.
آمین
* گاهی که یک درس در زندگی ام تکرار می شود، با خودم می گویم لابد از آن به اندازه ای که باید نیاموخته ام...
* گاهی که دلم پر ز غصه می شود، می دانم آنچه را که باید در آن زمان که شاید ترک کرده ام... می دانم که اشکال از شجاعتم، از ایمانم و از یقینم بوده که کاری را که می دانسته ام درست است انجام نداده ام و می دانم غصه ام را درمانی جز تن دادن به ندای عمیق قلبم نیست...
** گاهی که وجودم فریاد می شود؛ که می خواهم به دشمنانِ کسانی که دوست می دارمشان بگویم که با تمامی قلبم آنها را دشمن می دارم، گاهی که دلم می خواهد آنهایی که در حق استاد شاه پرویزی ظلم کرده اند یا متوجه اشتباهشان شوند و یا به سزای اعمالشان برسند، ندایی از درونم انگار صدا می زند: اگر تو و همه ی آن دیگران اول از همه نفس اماره و دشمن قسم خورده را دشمن می داشتید هرگز کارتان به بی عدالتی و قضاوت و ستم نمی رسید... و این دقیقاً همان آموزه ای بود که استاد می خواست به ما بیاموزد و انگار که نیاموختیم...
استاد گرانقدر؛ با اینکه می دانم ممکن است هرگز نظر به این خطوط نوشته نیندازید اما اینجا برای شما می نویسم:
بابت تمامی آنچه به واسطه وجود شما آموخته ام اول خداوند را شاکرم و دوم شما را سپاسگزار
و بابت همه آنچه شما فرمودید و ما انجام ندادیم، اول از خداوند طلب بخشش و توفیق جبران دارم و دوم از شما عذرخواهی می کنم...
که بخشش از بزرگان است
حقیقت را از آنجا بشناس که هر چه پلشتان و دلمریضان بیشتر به او تهمت و افترا میبندند، سپیدی و پاکیِ دامنش بیشتر آشکار میشود... گویی که میدرخشد...
حقیقت را از آنجا بشناس که چون طوفان حوادث بر پیکر استوارش میوزد نارفیقان دوستنما همچون برگهای زرد و پلاسیدهی یک درخت تنومند از او جدا شده و در هیاهوی باد محو میشوند یا اینکه آنقدر حقیر و ناچیز میگردند که در زیر پای آن درخت به گل و لای بدل شوند و او همچنان و همیشه ثابتقدم ایستاده است...
حقیقت را از آنجا بشناس که در مواجهه با او، ناگهان با تمام سیاهیهای وجود خودت مواجه میشوی؛ انگار که حضور حقیقت در اطراف تو به مانند آیینه ای است که درونت را به تو می نمایاند، به مانند خورشیدی است که ناپاکی درونت را اول از همه به خود تو نشان میدهد... و سوال اینجاست: آیا تاب و توانش را داری؟
حقیقت را از آنجا بشناس که در ولوله و هیاهوی باطل، صبورانه و آرام قدم بر میدارد و عاقبت نیکو از آن نیکوکاران است...
خداوندا تو را سپاس که پس از زندگی دنیا – که به فرموده قرآن کریم بازیچه و سرگرمی بیش نیست – زندگی اخروی قرار دادی؛ ظالمان به سزای کردار زشتشان برسند و صالحان بر کرسی حقانیت، جاودانه تکیه زنند...و به امید آن روز که ما نیز از صالحان باشیم و بمانیم...
پی نوشت: منظورم از حقیقت،استاد گرانقدر جناب آقای دکتر شاهرخ شاه پرویزی است. کما اینکه در زندگی بیست و نه ساله ام تا کنون با حقیقتی درخشنده تر از ایشان روبرو نشده ام... کاشکی ذره ای شاگردی شان را می کردیم...
· با شکستن دیگران به دنیا میرسی
و با شکستن خود به آخرت.
· جهل
از قطعیت و قاطعیت آدمی
در امور مبهم و نامعلوم،
تغذیه میکند.
· اگر دیگران
از روی گمراهی به تو جفا میکنند،
تو از روی هدایت به آنها نیکی کن.
· بیماری لاعلاج آدمی:
«من بهترم».
· حق و شکیبایی،
همواره قرین و همنشین یکدیگرند.
· گاهی حکمت،
نه آشکار شدن،
که پوشیده ماندن حقایق است.
· در زندگی
تنها یک دغدغه داشته باش:
پاک زیستن.
· روز معلم
به اشتباهاتت هدیه بده.
· بزرگترین امکانی که خداوند به انسان بخشیده،
روی دادن اوست.
· پولت را
در بانک پس انداز میکنی،
عمرت را در کجا؟
· عیب بینی،
پِیکی است که از درون آدمی خبر میآورد.
· به ذهن سپردن قرآن خوب
و به قرآن سپردنِ ذهن
خوبتر است.
· از سه چیز
هر چه برداری بیشتر می شوند:
عشق، شادی و علم.
کتاب از هر سخن - جلد اول
در میان آدمیان انگار همیشهی تاریخ حقیقت پوشانده شده است؛ همیشهی تاریخ راستی و درستی متهم شده است؛ همیشهی تاریخ حق و صداقت به بند کشیده شده است...
دلِ آدم میگیرد از این همه حقارت آدمها! هرکس را که تاب بزرگی او را ندارند به کوچکی می کشانند، وقتی در برابر علم کسی عاجز میشوند جاهلانه او را از میدان مبارزه حذف میکنند، انگار همه با هم در پلیدی متحد میشوند تا پاکی را محو کنند...
افسوس...
یاری کردن حق چه سخت و همراهی باطل چه آسان است. برای آدمها گذشتن از مال چقدر دشوار و طاقتفرسا ست تا آنجا که همه چیزشان را برای حفظ آن میبازند. منطق قضاوتشان از مردمک چشمهایشان فراتر نمیرود، گوشهایشان آن چیزی را میشنود که ذهنهای بیمارشان میخواهد...
دلم گرفته از این همه بی عدالتی و ناجوانمردی دنیا... کاش لااقل آنقدر خوب بودم که دل به ظهور خوبترین خوبِ عالم خوش کنم...
افسوس...
هر سال محرم که نزدیک میشود من از درون به هم میریزم. یادم میآید که ادعاهای قلمبه سلمبهی آدمها در چه میدانهای سخت و دشواری محک خورده میشود؛ میدانی مانند میدان کربلا، در روزی مثل روز عاشورا...
و این روز عاشورا انگار هر روز در دنیای ما و در زندگی مان تکرار میشود، و همه مان باید انتخاب کنیم...
مسأله فقط این نیست که تصمیم بگیریم حق را یاری کنیم یا نه، مسأله دیگر این است که در کشاکش زندگی بتوانیم حق را از باطل تشخیص دهیم؛ و من همیشه از این، بر خودم میترسم...
لازمهی اینکه حق را بشناسم این است که دلی پاک از پلیدی ها داشته باشم، و امان از دلِ من....
سریال مختارنامه را که میبینم گاهی تنم میلرزد؛ حس میکنم این آدمهایی که ما همه ی عمرمان ازشان بیزاری جسته ایم و در عزای امام حسین علیه السلام بر کارهای ناجوانمردانه شان مرثیه خوانده ایم، خودِ ما هستیم...
خودِ ما هستیم که در در وقت آسایش و راحتی هزار حرف میزنیم و در میدان عمل، یکی را اجرا نمیکنیم.
از کجا معلوم منی که اینجا نشسته ام از مردم کوفه بهتر باشم؟؟؟از کجا معلوم...
پناه می برم به خدا از شر بدی های خودم و از وسوسه کنندهی همیشگی به بدی ها...
پی نوشت: از دوستان عزیز بابت اینکه دیر پاسخ میدهم و دیر به دیر به وبلاگم سر میزنم عذر میخواهم. سه ماهی است که خداوند یک دختر ناز به ما عطا کرده به اسم ستایش. خودتان میدانید که مادر یک نوزاد کوچک بودن وقت چندانی برای اینترنت نمی گذارد!!!
با خودم میگم کاش بیدار شم و ببینم تمام اینا خواب بوده... کاش بتونم باور کنم تمام اتفاقات این چند وقت اخیر توهم من بوده... شاید پذیرش توهم خودم برام راحت تر باشه تا قبول این هم تضاد و ناجوانمردی توی این دنیا... ولی بعدش باز به خودم میگم نه... حکمت خداوند بوده که چنین طوفان سهمگینی بین ما آدمها اتفاق بیفته تا معلوم بشه چند مرده حلاجیم... أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ [آیه 2 سوره عنکبوت] آیا مردم گمان کردند همین که بگویند: «ایمان آوردیم»، به حال خود رها مىشوند و آزمایش نخواهند شد؟! اونقدر حرفای ضد و نقیض شنیده م که دیگه به چشمای خودمم اطمینان ندارم... آدمهایی بودن که تا دیروز حرفشون برای من حجت بود، از اونا توی امور مهم زندگیم مشورت می گرفتم، روی نقطه نظراتشون کلی حساب می کردم، در حدی که حتی ممکن بوده بعضی از تصمیمات زندگی مو بر اساس مشاوره اون افراد اتخاذ کنم، وقتی می خواستم دعا کنم از اونها به عنوان افراد مؤمن یاد می کردم و جزو سه نفر اولی بودن که براشون دعا می کردم، به دوستان و اقوامم پیشنهاد می کردم تا حتما از محضر اونا فیض ببرن و... و.. و... اما حالا... آدمهایی رو می بینم که بر خلاف آموزه های خودشون بر سر کلاسهاشون عمل می کنن، آدمهایی رو می بینم که فقط بر اساس شنیده هاشون قضاوت که هیچ، حکم قطعی صادر می کنن، آدمهایی رو می بینم که عقیدشونو هر روز تغییر می دن، آدمهایی رو می بینم که برای نیل به اهداف مادی از هر حربه ای استفاده می کنن، آدمهایی رو می بینم که تا دیروز همه کارهای یک فرد به نظرشون مقدس می آمده حالا یک شبه شده شیطانی... حرفهایی می شنوم که گاهی باورشون سخته، گاهی به نظر می رسه تعبیر افراد از حوادث باشه و نه واقعیت اونا، و حرفهایی که بعضی شون خود، دلیل بر سبک مغزی گوینده هستند... از طرفی ایمان و اعتقادم به تمام آنچه از استاد آموخته ام؛ چطور اونا رو با حرف دیگران؛ با حدس و گمان؛ با چیزهایی که نمی دونم پشت پرده شون چی میگذره عوض کنم؟؟؟ نمی دونم... حقیقتاً نمی دونم... امتحان الهی خیلی سخته... اما تعجب می کنم از این همه شتابی که بعضی از دوستان در محکوم کردن و تکفیر کردن یک نفر به خرج می دن! آیا نمی شه کمی صبر کرد تا حقایق روشن بشه؟ آیا نباید حرفهای دوطرف را برای قضاوت کردن شنید؟ یه عده از دوستان با توجه به چیزهایی که برای خودشون اتفاق افتاده و چیزهایی که خودشون دیدن به یه نتیجه ای رسیدن، آیا لازم نیست بقیه هم صبر کنن تا خودشون به یقین برسن نه اینکه از روی حرف دیگران برای کسی حکم صادر کنن؟؟ دوستی دارم که می گفت در یک دعوا یا هر دو طرف باطل هستند یا حداقل یکی شون باطله. یعنی دعوی اون فرد در موردی که با دیگری اختلاف داره باطله. شاید خیلی ها ندونن استاد چندین و چند ساله ما حقه یا باطله ولی من می دونم طرف دیگه ی این دعوی قطعا حق نیست چرا که به شیوه ی حقانیت نمی جنگه. اگه کسی برای احقاق حق و برای رضای خدا پا توی میدانی بگذاره از شیوه های نادرست برای به اثبات رسوندن حقانیت خودش استفاده نمی کنه. این افراد از تهدید و دروغ استفاده کردن. آبروی فردی رو پشت سرش بردن. بزرگنمایی کردن. مسأله ی بین خودشون رو به افراد نامرتبط گفتن که این می تونه مصداق غیبت داشته باشه. از حربه های ناجوانمردانه برای رسیدن به هدفشون استفاده کردن که این به من ثابت می کنه حتی اگه به فرض محال ادعاهاشون درباره استاد درست باشه خودشون هم چندان بهتر از او نیستند!!! همیشه کسی که افراط می کنه به تفریط می رسه استادی که تا دیروز همین شاگردنما ها چقدر در اخلاص به او سخنوری می کردند... چقدر در مدح و ستایش او زیاده روی می کردند... چقدر و چقدر و چقدر... برای من یکی که بیرون گود هستم دردناک است چه برسد به... من فعلا صبر می کنم. اعتقادم به استادم ذره ای هم سست نشده که هیچ قوی تر هم شده. به کل وقایع و اتفاقات که نگاه می کنم می بینم قلبم هرگز رضایت نمی ده انقدر نسبت به ایشون بی رحمانه و به دور از انصاف فکر کنم. به عقلم رجوع می کنم؛ قانع نمی شم که مثل خیلی از کسانیکه تا دیروز به شاگردی ایشون افتخار می کردن امروز بزنم زیر همه چی... سندهای تاریخی بسیار زیادی موجوده که در طی زندگی بشری بارها و بارها و بارها پیش اومده که اتفاقاتی رخ داده که در ترازوی عقل آدمها نمی گنجیده... چطور از زنی که ازدواج نکرده فرزندی متولد شده است؟ چرا این مرد که ادعای پیامبری می کند در وسط صحرای خشک و بی آب کشتی می سازد؟ چرا این مرد که ادعای پیامبری می کند یک نفر از فرعونیان را با ضربه مشتی کشت؟ چرا سلیمان این همه ثروت داشت؟ چرا ابراهیم مامور شد فرزند خودش را بکشد؟ چرا خزر آن غلام را فی البداهه و بدون جرم کُشت؟ چرا پیامبر معاویه را در زمان حکومت و رسالت خود به منسب کاتب نامه ها برگزید؟ چرا ابابکر و عمر این همه به ایشان نزدیک بودند؟ چرا امام حسن مجتبی صلح را پذیرفت و امام حسین هم ده سال ابتدای امامت خود با معاویه در صلح ماند و با او نجنگید؟ چرا امام رضا ولایت عهدی مامون را که خلیفه غاصب بود قبول کرد؟ آیا این به معنای تایید او نبود؟ چرا امام جواد در قصر زندگی می کرد ؟؟؟ به هیچ وجه و هرگز نمی خوام پیامبران و امامان معصوم را با هیچ کسی یا هیچ حادثه ای مقایسه کنم می خوام بگم گاهی حکمت برخی وقایع از انسان پوشیده است و زمان لازم داره تا معلوم بشه چرا رخ داده است. این اتفاقات می افتن تا ایمان ما محک بخوره. من از خودم می ترسم که مبادا از این امتخان روسیاه بیرون بیام... یاد فرمایش امام علی (ع) میافتم که فرمود در هنگام فتنه همانند شتر یک ساله باش که نه او را میدوشند و نه با او بار میبرند...این فرمایش امام به راستی گشایشی در بسیاری از سردرگمیهاست. نمی خوام متعصبانه از کسی دفاع کنم؛ نمی خوام از روی حدس و گمان حرف بزنم؛ نمی خوام اخباری رو که خودم از صحتشون اطمینان ندارم انتقال بدم و عاملی باشم برای فتنه و فساد بیشتر... پس بهتره فعلاً صبر کنم، کاش همه کمی صبر می کردند... مگر همه ما با خدا معامله نکرده ایم؟ مگر طرف حساب ما بنده ای از بندگان خدا و نه خود خدا بوده که حالا بخواهیم از گذشته خود پشیمان شویم؟ اگر تمام کارهای خیر را برای استادمان انجام می دادیم که چه ایشان حق باشند و چه نباشند وای بر حال ما که مشرک بوده ایم؛ اگر هم کارهای خیر را برای خدا انجام داده ایم که دیگر چه باک؟؟؟؟ صبر می کنم و همچنان مصرانه برای استادم احترام قائلم به حرمت همه آن آموزه های ناب، به حرمت قرآن- که استاد بیشتر از هر کس دیگری قبل از خودشون منو با این کتاب هدایتگر آسمانی آشنا کردن- به حرمت اینکه بعد از آشنایی با کلاسهای استاد مسیر زندگی من واقعاً تغییر کرد و از بند خیلی اسارتها و جهالتها به لطف خدا رها شدم، به حرمت این دو سه سالی که همیشه برای وجود ایشون احترام قائل بودم و ایشون رو کسی می دونستم که یک آموزگار کامل و عامل به آموزه های خودشون هستن؛ من همچنان معتقدم استاد ما فرد موجه و درستکاری است، هر چند همه مردم دور و اطرافم بگویند که نیست: وَإِن تُطِعْ أَکْثَرَ مَن فِی الأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَن سَبِیلِ اللّهِ إِن یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَخْرُصُونَ [سوره انعام آیه 116] اگر از بیشتر کسانى که در روى زمین هستند اطاعت کنى، تو را از راه خدا گمراه مى کنند؛ (زیرا) آنها تنها از گمان پیروى مىنمایند، و تخمین و حدس (واهى) مىزنند. به همه همکلاسی ها و دوستانم هم پیشنهاد می کنم حتی اگر می خواهند تمام شنیده هایشان را راجع به عدم حقانیت استاد باور کنند کمی صبر داشته باشند شاید خداوند حادثه ای پیش بیاورد تا همه مان به یقین کامل برسیم؛ آن وقت دیگر حتی اگر ایشان را محکوم کنیم ته دلمان نمی لرزد که اشتباه کرده ایم یا نه... وجدانمان ناراحت نمی شود که آیا به یک بنده خوب خدا تهمت زده ایم... کاری نکنیم که اگر یک روز با ایشان روبرو شدیم روی نگاه کردن به صورتشان را نداشته باشیم؛ چه توی این دنیا و چه در دنیای دیگر. والله مع الصابرین پی نوشت: در ضمن حالا هم زیر پایم خالی نشده. اگر جای شما بودم و از حرف و عقیده خودم اطمینان داشتم و می دانستم که باید در پیشگاه خدا جوابگو باشم نه نزد مردم وقتی می خواستم روی یک پست کامنت بگذارم با اسم خودم این کار را می کردم.
دارم از غصه مردم پاکستان دق می کنم
بیایید همه برایشان دعا کنیم... و کمکی در حد بضاعت و توانمان.
تصاویر سیل وافعاً رقت آور هستند...
شماره حساب 99999 بانک ملی ایران
در قرآن میخوانیم پیامبران مردم را به پرستش خدای یگانه دعوت میکنند. مرحله اول ایمان برای هر قومی این بوده است که در برابر ربوبیت و خالقیت خداوند سر خم کنند و او را پروردگار یکتای خود بدانند.
بعضی ها خدا را قبول داشتهاند اما به رسالت پیامبران خرده میگرفتهاند: چرا خدا فرشتهای را برای ما نفرستاد؟ چرا خدا از بین تمام قوم ما این فرد را به پیامبری انتخاب کرد؟ چرا او زر و سیم و مکنت ندارد؟ چرا همراه او مَلَکی فرود نیامده؟ و...
برای انسان همیشه سخت بوده که بتواند بپذیرد کسی از جنس خودش؛ بشری مانند خودش؛ بر او ولایت داشته باشد. منیّت و خودپرستی انسان مانع از این میشده که قبول کند یک انسان که ظاهراً شبیه خود اوست به او دستوراتی را از جانب خداوند ابلاغ کند. اما خداوند میفرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ ....اى کسانى که ایمان آوردهاید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر را!
در جامعه مسلمان ما، ظاهراً همه خدا را قبول دارند، بنا بر تمامی آنچه از پدرانشان رسیده است پیامبر و ائمه اطهار را هم قبول دارند، اما این سوال گاهی برای من خیلی خیلی پررنگ مطرح میشود:
آیا همه ما در میدان سخت امتحانهای الهی باز هم ایمانمان را حفظ خواهیم کرد؟؟!! آیا اگر در زمانهی حضور یکی از امامان زندگی میکردیم و مانند امروز حقانیت او برایمان واضح و مبرهن نبود آیا باز هم در جبهه امام معصوم میماندیم یا به جرگه دشمنانش می پیوستیم؟؟؟
امامان در طول حیات خود بارها کارهایی را انجام دادهاند که مردم زمانه از ادراک آن عاجز بودهاند، آیا هم اکنون ایمان ما آنقدر قوی هست که اگر چنان رفتارهایی را میدیدیم به حقانیت امام شک نکنیم؟؟؟ اگر این طور است پس چرا از امام زمانمان در پرده غیبتیم؟!!
آدمهای دور و اطراف ما مسماً هیچ کدامشان مانند امام حسین علیه السلام حق مطلق و مانند یزید باطل مطلق نیستند، اگر گاهی در زندگی لازم است بین دو منش، بین دو نفر، بین دو دیدگاه، ما یکی را انتخاب کنیم سختی کارمان در این است که حق و باطل به هم آمیخته شده اند و این میان امتحان سخت ما در پیشگاه خداوند این خواهد بود که بتوانیم راهی را انتخاب کنیم که رضایت خداوند در آن باشد.
به نظر میرسد موفق شدن در این انتخاب راهی ندارد جز اینکه از قبل دلمان را پاک کرده باشیم، به تعبیر قرآن قلب سلیم داشته باشیم؛ و دوم اینکه اطلاعات و آگاهی لازم و کافی را کسب کنیم، هم از وقایع تاریخی عبرتآموز و هم از دانش دینی آنچه را که لازم است.
این حرفها همه برای این بود که اخیراً برای من و عده ای از همکلاسی هایم اتفاقی پیش آمد که همگی در شوک فرو رفتیم. عده ای از شاگردان قدیمی استادمان -که همه ما از محضرشان بهره برده بودیم- حرفهای عجیبی زدند. شروع به مخالفت کردند و تبدیل به دشمن شدند برای استادی که سالهای سال مدح و ثنایش را می گفتند.
اینکه مشکل اصلی آنها چه بود و علت کارشان چه بود؛ خودشان میدانند و خدای خودشان. اما این جریانات در وهله اول برای من باورنکردنی بود و دائم سعی می کردم توجیهات دیگری برایشان پیدا کنم، بعد مرا در غمی بسیار عمیق فرو برد تا حدی که به بستر بیماری افتادم، و حالا که فکر می کنم می بینم کل ماجرا برایم خیلی آموزنده بوده است.
درسهایی از آن گرفتم، به خودم گفتم:
1. هیچ گاه به ایمان خودت غره نشو ، انسان تا دم مرگ در معرض آزمایش است و هر لحظه ممکن است بلغزد. پرونده خودت و دیگران را هرگز در خیال خویش بسته فرض نکن، جز امامان معصوم تمامی انسانهای دیگر ممکن است یک عمر عابد بوده باشند و در آخر فاسق شوند. از همه مهمتر خودت...
2. سوی دیگر افراط همیشه تفریط است. آنهایی برای یک انسان خوب چنان مقامِ خدایی قائلند که گویا هرگز نباید در هیچ امری خطا داشته باشد به محض اینکه بتِ ذهنی شان می شکند تمامی آنچه خود ساخته اند را ویران می کنند. چه خوش فرمود مولای متقیان: خیر الامور اوسطها
3. از آنجایی که حب دنیا سرمنشا تمام خطاهاست، به قول بزرگی: اگر از پول بگذری از پل گذشتی... خودت را بسنج، برای خداوند حاضری از چه چیزهایی بگذری؟ از مالت؟ از خانوادهات؟ از آبرویت؟ حاضری بگذری؟ حاضری به زندان بروی اما به دوزخ نه؟ می توانی عیب خودت را بپذیری و اشکالات خودت را برون فکنی نکنی؟ می توانی از هر کجای راه که فهمیدی اشتباه کرده ای برگردی؟
4. آیا احادیث و آیه های قرآن را برای یافتن راه حق می خواهی یا برای اینکه هر کجا لازم شد از آنها برای اثبات خودت استفاده کنی؟؟ آیا رعایت امور اخلاقی فقط برای دیگران است یا برای تو هم هست؟
در ابتدا خیلی اندوهگین بودم، چرا که به نظرم میرسید وقتی کسی سالهای سال درسهایی را که سر کلاس یک استاد آموخته، تدریس کند و بعد ناگهان از تمامی آن ابراز ارادتها و تمام آن آموزه ها ابراز پشیمانی کند، چه بر سر شاگردانی خواهد آمد که آن راه و روش و درسها را سر کلاس خود او آموختهاند؟؟ آیا با خودشان نخواهند گفت وقتی استادمان به آنچه تا به حال تدریس می کرده شک کند پس همه چیز بی اساس بوده است؟؟؟!!!
اما حالا به نتیجه دیگری رسیده ام... هدایت در دست خداوند است. هر کس را بخواهد هدایت می کند. اقدام این افراد برای همه کسانی که می شناسندشان آموزنده است. شاید خیلی ها شک کنند و تمام آموزه های اخلاقی و دینی که از طریق ایشان آموخته اند را انکار نمایند، اما در عوض آنهایی که ثابت قدم می مانند ، در ایمان خود محکم تر خواهند شد.
الخیر فی ما وقع