هر سال محرم که نزدیک میشود من از درون به هم میریزم. یادم میآید که ادعاهای قلمبه سلمبهی آدمها در چه میدانهای سخت و دشواری محک خورده میشود؛ میدانی مانند میدان کربلا، در روزی مثل روز عاشورا...
و این روز عاشورا انگار هر روز در دنیای ما و در زندگی مان تکرار میشود، و همه مان باید انتخاب کنیم...
مسأله فقط این نیست که تصمیم بگیریم حق را یاری کنیم یا نه، مسأله دیگر این است که در کشاکش زندگی بتوانیم حق را از باطل تشخیص دهیم؛ و من همیشه از این، بر خودم میترسم...
لازمهی اینکه حق را بشناسم این است که دلی پاک از پلیدی ها داشته باشم، و امان از دلِ من....
سریال مختارنامه را که میبینم گاهی تنم میلرزد؛ حس میکنم این آدمهایی که ما همه ی عمرمان ازشان بیزاری جسته ایم و در عزای امام حسین علیه السلام بر کارهای ناجوانمردانه شان مرثیه خوانده ایم، خودِ ما هستیم...
خودِ ما هستیم که در در وقت آسایش و راحتی هزار حرف میزنیم و در میدان عمل، یکی را اجرا نمیکنیم.
از کجا معلوم منی که اینجا نشسته ام از مردم کوفه بهتر باشم؟؟؟از کجا معلوم...
پناه می برم به خدا از شر بدی های خودم و از وسوسه کنندهی همیشگی به بدی ها...
پی نوشت: از دوستان عزیز بابت اینکه دیر پاسخ میدهم و دیر به دیر به وبلاگم سر میزنم عذر میخواهم. سه ماهی است که خداوند یک دختر ناز به ما عطا کرده به اسم ستایش. خودتان میدانید که مادر یک نوزاد کوچک بودن وقت چندانی برای اینترنت نمی گذارد!!!
ادامه مطلب ...